تبليغاتX
دوست همسایه دل آدمیست

دوست همسایه دل آدمیست

هیچ انسانی جزیره نیست، برای اینکه نبرد نیک را انجام دهیم، به کمک نیاز داریم

دیشب...

 

دیشب...

در خلوت دوباره ام تا نهایت اشک رفتم - گریستم تا به سحر راه یافتم -

گلایه ها داشتم از این فاصله ها ، کاش خدا می فهمید چقدر دلم باران می خواست ...

روزهاست در پی فرصتی برای یافتنم

یا شاید گم کردن و نه یافتن !

دلم می خواست خستگی را گم کنم و آرام باشم...

کاش فرصتی داشتم و می یافتمت

روزهاست به دنبال تو ام ... مدتی است نیستم و کسی نمی فهمد

چشمانم را ببین ... مدتهاست حرف نمی زنند

شب های بی تو شب های سختی است ، سرد بی نهایت سرد نازنین....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/30ساعت 20:27  توسط گل یخ  | 

تقدیر ...

 

بهار احساسم در هوای اتفاقی می گذرد ...

احساسم از توست پس اتفاق از تو باید ...

گرمی عشق را در پس آن می بینم ، برای بودن ...

بی تو و احساس تو و اتفاق، از دیگران گله نیست ...

کاش لحظه ها را با دست خود رقم بزنیم ، هرچند سخت ...

دست روزگار گاه ناخوش می شود، انتظار از او بیجاست ...

دستم را بگیر ، قلم را برداریم و خطی پر رنگ بر روزگار بکشیم ...

تقدیر خدا تلاش من و توست ، انچه نیک است تقدیرمان کنیم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/13ساعت 16:8  توسط جزیره  | 

واژه ها را هر لحظه یک معناست ...

 

یا رب یاریمان کن باشیم آنچه باید باشیم ...

به تو گفتم که دلتنگ نیستم، خواستم با نگفتنش تو دلتنگ نباشی ...

به تو گفتم لحظه ها پر از خوشیست، خواستم با گفتن غمش آزرده نباشی ...

به تو گفتم تحمل دوری ممکن است، خواستم بی طاقتیم باعث بی طاقتی تو نشود ...

به تو گفتم آسمان دل آبی آبیست، خواستم با دیدن ابرش باران نبینی ...

به تو دروغ گفتم تا با گفتنش ثابت کنم عاشقم، تا ندانی و عاشق باشی ...

با واژه های به نفسه بد نیز میتوان عاشق بود ... اما باید بود ...

هستیم به لطف سایه مهرش ... همه تقدیم به تو ، نازنینم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 7:1  توسط جزیره  | 

دنیای تو...

 

آوایی غریب پیچید :

"در زمین فرصت هاست تا بیندیشی

نیک بنگر ؛

شیرین خواهد بود گر بخواهی و هراسناک گر ،از آغاز تردید کنی...

دنیایی بساز یکتا و تنها برای تو ممکن ...

که آن دنیایی است شیرین و هرگز نخواهد شکست... "

روزها لبریز شدم و سر در گم ،

تنها...؟ چگونه دنیایی است دنیای من و من ؟

ناگاه رسیدی ،من را معنا بخشیدی و جهانی ساختیم...

دنیایی یکتا برای من ِ تو ؛

روزهاست سرشار شدیم ،مدتی است بی پروا در جریانیم

دنیا دنیای من و توست ،هر که را نخواهیم نخواهد بود ...

جهانی ساختیم از آنان که دوستشان داریم و نه آنان که در خود گم شده اند...

و اما آوا !...هیچکس نمی داند....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 16:53  توسط گل یخ  | 

سایه عشق ...

 

هستیم، در سایه نگاه خدا به پیوند احساس من و تو ...

رنگی به زیبایی چشم تو  بر کرانه آسمانش پاشیدم تا لذت بودن ها را نشانش دهم ...

صدایی به آرامش نجوای تو  را نغمه زندگی ام  کردم تا عشق را نشانش دهم ...

نگاهی به عمق مهربانی قلب عاشق تو دوختم تا فریادش کنم ...

عشقی به گرمی خورشید را با دست هدیه کردیم تا آسمان را شاهد عشق کنیم ...

میدانم که می خندد و میداند...

باشد که همچنان لبخندش سایه زندگی باشد ...

آمین ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 18:22  توسط جزیره  | 

...

 

خدایا ...

از اینهمه سر مستیت شکر ...

واژه ها تندیسی از عشق بر یاد روزگار قلم می زنند ...

اما توان گفتن شکرت ندارند ... خود آنان را بپذیر ...

سختی های زندگیمان را سوار بر عشق تو کرده ایم و در راهیم ...

تنهایمان نگذار ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/31ساعت 9:15  توسط جزیره  | 

من مست و تو دیوانه ...

 

مست مستم چون تو دیوانه دیوانه ...

مستیم را با ابر گفتم ، بارید ... با ستاره گفتم ، خاموش شد ...

با زمین گفتم چرخید ... با هرکه گفتم ، تابش را نداشت ...

تنها تو بر مستیم چشمک عشق زدی ... این بار من بی تاب شدم ...

مست مستم ... مستیم را باده عشق است دلیل ...

بی حواسی را دوست دارم ، چون از توست نازنینم ...

مستیم را با خدا گفتم ، خندید ... دلواپسی را هدیه ام کرد و باز بی تاب و منتظر لحظه گل سرخ ...

دلواپس شادمانی تو هستم ...

این نیز از توست ، پروردگارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/26ساعت 22:13  توسط جزیره  | 

هوای خوش ...

 

لحظه های کمی دور و پر از حرارت ...

گاه برای یک لحظه چشم تو دلتنگ و گاه از شنیدن محبت صدای تو غرق شادی ...

چه خوش است آسمان و زمین ... چه خوش رنگ است رنگ انتظار تو ...

لحظه گل سرخ انتظارم را پایان است، ...

بشتابید لحظه ها ،  که به عطر یارم سر مستم ... مستیم را پر از ترانه کنید ...

بگذرید تا یارم را نشانی باشید ... دلتنگم و پر از گرما ...

عشق را با هرکسی نگفتم ... خدایم راز دارم است ...

خدایا ... میدانی که می داند و می داند که می دانم و می دانیم که می دانی ...

تلاش را تقدیرمان کن ... عشق را پاداش تلاشمان ... محبت را مزه عشق ...

چه خوش و سرمست بودم راضی از بودن و سر خوش از احساس ...

لحظه ها را دیدی ... نشانت دادم و نوشتم ...

من بر دستت و تو بر قلبت ، نازنینم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/14ساعت 11:21  توسط جزیره  | 

گرم گرم ...

 

لحظه ها گرم و پر امید ...

گرم همچون سرخی قلب تو ... گرم همچون آفتاب نگاه تو ...

لحظه ها را بر قلب آسمان نوشتیم و زیر چتر آسمانش فریاد زدیم عاشقیم ...

عشق را پله کانی ساختیم تا به برسیم ... آنان که پله کان ما را دوست نداشتند و تلاش کردند خرابش کنند بخشیدیم ، باشد که خدا ما را در گناهانمان ببخشد ... دل آزرده نشدیم و نگریستیم ...

لذت بخشش را در مهرش دیدیم ... عشق را باور کردیم و قایقش را به دریای بی کرانش سپردیم تا راهیمان کند ... وعده داده است، عمل می کند، تلاش می کنیم تا او راضی باشد و از عمل به وعده اش خشنود ...

دوست داشتن را بر زبان نیاوردیم ... تا بدانیم عاشقیم ... عشق را با زبان دل گفتیم و یار هم شدیم ...

باشد که باشیم و از گرمای لحظه ها گرم بمانیم ...

عاشقیم ... فقط خدا می داند و بس ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/07ساعت 10:35  توسط جزیره  | 

نقش یار ...

 

چشمهایم را بر هم گذاشتم، خاطرم ناز تو را بر پلکهایم می کشید ...

نوازشم کرد و از لطافت لحظه خوابم برد ...

در خواب بر ابر آسمان نشستیم و به دیدن خدا خیره شدیم ...

این بار برای عاشق بودن نصیحتامان نکرد ... نوازش کرد و لبخند زد ...

فقط نگاه کرد و از خلقت عشق به خود بالید ... من و تو اورا احسنت گفتیم و شکر کردیم ...

به پاسخ شکرمان دو بال سفید هدیه مان کرد ... پرواز کردیم ...در عرش از جلوه روی تو نقشی بود...

پرسیدمش چرا چهره تو را بر عرشش نقش کرده است ... 

پاسخ داد ...

این چهره یار تو نیست ... عشق است که بر آسمان نقش است ...

تو آنرا آنطور که خواستی دیدی، صورت یار را دیدی ...

خوشحال و سرمست از اینکه چشمانم را امتحان کرده بود و اشتباهی در خلقش ندیده بود ...

خندید، خندیدم، خندیدی، ...

بیدار شدم وهنوز  گل خنده بر لبانم بود و نقش چهره تو بر چشمانم ...

باز شکرش کردم و خندیدم ... می دانم که توهم می خندی ... که او نیز می خندد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/05ساعت 9:38  توسط جزیره  | 

رنگ لحظه ها ...

 

لحظه ها زیبا هستند ... احساس تو در قلب من نازنینم ...

خوشحال و مسرور از بودن لحظه ها ... گرم گرم ...

داشتن یاری چون تو، مرا من عاشق می سازد و تو را معشوق من ...

دیشب دست در دست تو در عرش بودم و بودیم ... خدارا دیدیم ... خندید ...

عشق آموخته را در دستهای گرم من و تو می دید ... خندید ...

محبوب من ، اینجا ستاره ها بزرگند و نورانی اما چشم را نمی آزارند ...

دستم را محکم تر بگیر تا بازهم سفر کنیم و بالا برویم ...

خدا منتظر ماست، در راهیم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/03ساعت 16:37  توسط جزیره  | 

عاشقم، عاشقم باش ...

 

یار محبوب من ...

میدانم که در لحظه های سردت آنگاه که آنرا سرد می پنداری هستم ...

میدانی که می دانم و میدانم که می دانی ...

گرچه به ظاهر از تو دور بودم اما اشکم از چشمه وجود تو سیراب می شد ...

تنها نبودی ... تنها نبودم ... غم دلم از درد وجود تو ناله میکرد ...

همه نیازم برای برگشتن ... یاریم کن ...

آغوش گرمت را برای عاشق ترینت باز کن ...

در راهم ، عطر نفس خسته ات را بدرقه ام کن ...

گل سرخ عاشق منتظر ماست، آنرا طلب کن نازنینم ...

بی تو آن نیز عاشق نیست ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 12:21  توسط جزیره  | 

سرد سرد...

 

کاش انتهای تنهایی

التهاب نبودن ها نبود

و کاش آشفتگان با تمام التهابشان

سکوت یک تبسم را به هم ارزانی می داشتند

قبل از اینکه برق تمسخر و نیرنگ

پلکهاشان را غرق سیلاب اشک کند

و کاش بشر بهتر از این بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 10:45  توسط گل یخ  | 

شروع نفرت انگیز من...

 

 

حتم دارم جای این ها اینجا نیست

اما تو خود بهتر می دانی این روزها تشنه ی گفتنم

بی وقفه سخن می گویم - و شاید همین است که اینگونه تنهام می گذاری - 

چند روزی از آغاز من می گذرد

همان منی که تولدش بوی مرگ می داد

همان منی که از آغاز بارها در خود کشته شد

و بی شک این دردناک ترین شروع برای زیستن است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 10:32  توسط گل یخ  | 

روزهای تنهایی...

 

 

ساعتهاست فراموش شده ام

گوشه ای از دلم ، آسمان تنهایی را خط خطی می کنم

دیشب پرنورترین ستاره را با دست خاموش کردم

پنجره اتاق ماه را شکستم ... و وجودت را در آغوش کشیدم

سردی شب خیالت را ربود و نگاهت دورتر شد ...

کاش میشد باشی ؛ دستت را بگیرم و به نزدیک ترین ستاره برسانمت

این شبها در آغوش احساست جایی ندارم

کاش می دانستی چقدر تنهام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 10:29  توسط گل یخ  | 

الهی ...

 

یا رب یاریمان کن ... نیازمندیم ...

الهی ، گاه سنگهای بزرگ زندگیمان را دیدیم ...

از کنارشان گذشتیم و رد شدیم ... خندیدیم ...

یا رب یاریمان کن ... نیازمندیم ...

یا رب ... قدرت شکستن سنگهای بزرگ را بده ...

گاه وجودشان آزارمان می دهد یاریمان کن بشکنیم ...

این بار گذشتن از کنارش مقدور نیست باید بشکنیم ...

یا رب، قدرتش را نشانمان بده تا باز رد شدن را یاد بگیریم ...

یاریمان کن ، نیازمندیم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 8:8  توسط جزیره  | 

لحظه عشق ...

 

خداوند دریچه مهرش را گشود ... انسان را آفرید ...

به او عشق آموخت و او را عاشق ساخت ...

به امید اینکه خدا را خدا بدانند و زندگی کنند ... عاشق باشند ...

بندگانش را دوست دارد ... او نیز عاشق است ...

لحظه ای فرا می رسد ... لحظه ای مقدس ...

که خدا فرشته ای را برای عاشق ساختن دیگران به زمین می فرستد ...

رسول است ... رسول عشق ... محبوب تربن عالم ...

بدانیم که این لحظه، لحظه فرستادن فرشته به زمین است ...

به یاد خواهیم داشت و قدرش خواهیم دانست ...

سپاس می گوییم و لحظه عشق را به خاطر می سپاریم ...

محبوبه عزیزم ... تولدت مبارک ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/27ساعت 22:40  توسط جزیره  | 

گل سرخ ...

 

گل سرخ با همه خارهایی که دارد عاشق است ...

عاشق گل سرخ نیز خارش را می بیند اما باز عاشقش است ...

گل سرخ بی خار نمی شود ... اما به لطف برگهای لطیفش خارش نیز دوست داشتنیست ...

دوستش خواهیم داشت ...

حتی اگر لحظه ای خارش بیازارد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 2:28  توسط جزیره  | 

هوای تو ...

 

باز من مست هوای تو شدم ... باز به انتظار تو نشستم ...

خبرم کن ... باز بستری به لطافت گل های سرخ را بگستر ... تا دمی بیاسایم ...

باز عطر اقاقی را در ذهنم پراکنده کن ...

باز هم بی تاب باش بی تاب در آغوش کشیدنم ...

بیش از همیشه در قلب منی ... یاریم کن تا باشم ...

دوستت خواهم داشت ..  تا آسمان و زمین هست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 19:51  توسط جزیره  | 

دوستت دارم ، بی آنکه بگویم ...

 

       زندگی سرشار از معناست ... لحظه ها سهل ممتنع ...

       گاه درکشان آسان تر از درک پرواز پرنده بی آنکه لذتش را دریابیم ...

       می گذریم ... به لحظه ها فکر می کنیم ... همه چیز را در پس خود می بینیم ...

       به یکدیگر فکر می کنیم ... اما تقدیمش به سختی کوه است ...

       در خود می ریزیم و باز به راه می افتیم ... بیشتر می دانیم ...

       دوست داشتن را بر قلب خود می نویسیم و عاشق می مانیم ...

       گاه نگفتن عشق لذت تقدیمش را دارد برای درک عشق ...

       می گوییم ... اما باز به راه می افتیم ...

       برای رفتن به جایی که باید برویم سختی زیاد است ... تحمل می کنیم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 11:29  توسط جزیره  |